|
اون شب بارون می یومد
|
||||
|
|
||||
دیگه اینجا آپ نمی شه
به زودی با یه بلاگ جدید با یه اسم جدید
فقط به بعضی ها آدرسش رو می دم.........................
پ.ن :تو عشقم رو ازم گرفتی با تمام زیراب زنی هات
تو می دونستی من عاشقش بودم خوب می دونستی ................
پ.ن برو خوش باش با یار جدیدت
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط راز

تعطیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییل
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 2:26 قبل از ظهر توسط راز
|

چیه چته؟
باز غمبرک زدی؟
پاشو
پاشو
- نمی خوام نمی خوام نمی خوام
-دیشب همش کابوس می دیدم
بیخود مگه زمین و زمون بهم گره خورده؟
فوقش یه جوایه!
- بابا مثل اینکه خیلی پرتی یه ایل دارن می ریزن!
+
نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط راز
|

اوه اوه امروزم رفتیم خواستگاری واسه عمو رامین فکر کنم مراسمامون یکی باشه! البته پدر من به این زودی نمی زاره من شووووووور کنم هههههههه![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط راز
|

زوووووووووووووووووووووووووووووده! من دارم کم کم متاهل می شم دوستان .................... من هر چی زور زدم طرف رو بپیچونم نشد! این بار نشد! و من کم آوردم! فقط اینکه کاش احساس داشتم تو این مدت عاری از هر نوع احساس و تقدیر پا پیش گذاشت احساس فشار شدیدی دارم کاش کاش می شد برممممممممممممممممممم
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط راز
|

آری 
می دانی چرا؟
چون اکنون می توان لذت را
در بستر هر فا حشه ای یافت
زنانه روسپی که تن می فروشند
تا از قباله آن زندگی گذرانند
اما من خود به تو می فروشم
زیرا می توانم با گرمای عشقم
به آرامشت رسانم
اما باز صدای خنده هایت
را در کنار کسی
در کوچه های شهر می شنوم
آنجا که سر در گریبان
یکدیگر فرو می برید
و تنها برای لحظه ای هوس رانی
عشقم را پایمال می کنی
صدای گریه هایم را بشنوو ببین
چطور همچو شمع متواضع
سر به زیر دارم
به آرامی در کنارت می سوزم
اما باز هم نگاهت دوخته
در چشمانی تابدار
پس میدانم امشب هم شبی است
در بستر زنی...
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط راز
|

هیچی ندارم بگم
جز اینکه حالم بهم می خوره
از همه چی کشورم از آدم های به ظاهر مومن
حالم داره بد می شه
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کمک
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط راز
|

یه اکیپ Emo صدای قلیون چایی شیک موز همه دیگه دارن رو میارن به همو سکشوال بودن! واقعا چرا!
+
نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط راز
|

ساعت ۲۰
محل: میدون کاج به سمت نیایش و چمران
تا به خودت میای ماشین جلویی پاشو از ترمز برمی داره دو بار می زنه
به پلاک ماشین
پلاک ماشین که کلا کج و کله شده بود از بس که به ستون و در و دیوار
خورده بود
و ایندفعه کاملا باطل شد!
ماشین جلویی حا ج آقایی بودند با امامه سفید که به روی خودش هم
نیورد!
استغفر.... انگار که به ماشین یک آدم غیر مسلمون کوبونده باشه
می رم جلو
حاج آقا تقبلا ........ یه نگاهی به عقب بندازی از ایمانت کم نمیشه!
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط راز
|

دوستان عزیز اینجا یک وبلاگ شخصی که من خاطرات خودم رو
می نویسم و به خودم مربوطه همه موارد!
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط راز
|

طبقه -۱
هوا داره گرگ و میش میشه و راز خیلی پکر تو اقدسیه
توی یه خاکی زیر درخت می زنه کنار
سرشو می زاره رو فرمون
مسته
مسته مست
همیشه موقعه مستی گریه می کنه
نمی دونه چی عذابش می ده
نمی دونه چه قدر می گذره
۲۰ دقیقه انگار
یکی می زنه به شیشه
دستش یه بطری آب معدنی
راز شیشه رو می ده پایین
- خانوم من از اون برج روبرو داشتم نگاتون می کردم
راز هاج و واج برج رو نگاه می کنه
نمی دونه چند نفر شاهد دیدنش بودن
- خاونم اینو بخور آروم میشی
راز بطری رو از دستش می گیره اما می ترسه
-چرا نمی خوری آروم میشی.....آها اعتماد نداری خوب باشه من الان از سوپر روبرو
واست آب میوه می خرم
۲ دقیقه بعد در رو باز می کنه می شینه
راز می خواد بگه برو پایین اما قبل از اینکه بره پایین به راز می گه:
-فقط یه کمک بود مراقب خودتون باشین......امیر پاشا هستم
یه کارت می زاره رو پاهاش و می ره
..........................................................................................
+
نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط راز
|

حراست:
مانتو سبز مانتو سبز بیااااااا اینجا
ای کوووووووووووفت
بیشرففففففففففففففف باز به من گیر داد
خدایا نجاتمون بده
+
نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط راز
|

عصر یکشنبه
ساعت ۵
نوبنیاد
یه قرار دارم برای گرفتن یه امانتی
ساعت ۶ کلینیک
بهنام و نیما و ایمان و ..... هم هستن
کاراشونم درست شد مجوز گرفتن خوشحالم
بهنام سعی می کنه تو کلینیک نقش یه دکتر سنگین رو بازی کنه
اما منو که میبینه خندش می گیره
چند بار بهم تذکر می ده آروم باشم!
حراست یونی هم که بند کرده به من!
هر دفعه باید جلوی منو بگیره!
خانوم این چه مانتوییه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برو بابا دلتون خوشه.............................. شت شت شت
تنها دلخوشیم کسایین که یه ذره با من تو فرق دارن همین!
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط راز
|

بهنااااااااااااااااامم داره میره
داره میره واسه ادامه تحصیل
دیشب ما رو معجون مهمون کرد
چه قدر دل آدم می گیره وقتی یه نفر می خواد بره
...................................................................................................
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط راز
|

بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بیخیال
چه خبره همه رو جو گرفته دارن کلیپ می سازن!
به یک دختره ۱۰۰٪ داف برای ساخت کلیپ !
داف!![]()
د ا ف![]()
+
نوشته شده در جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 1:22 قبل از ظهر توسط راز
|

با یه کشو قوس از خواب بلند می شم
دیر شده
خیلی
امروز باید زود می رفتم
سوار ون شدم
۱ ساعت تمام چاوشی گذاشته بود
در حد گااااااااااو همه ملته توی ون دپرس بودند
تو همون ۱ ساعت به کل اتفاقات ناگوار زندگی افتاده بودم و بغضم داشت خفم می کرد
آخه مرد حسابی سر صبح کی چاووشی گوش می ده!
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 0:1 قبل از ظهر توسط راز
|

کاش همیشه همینجوری بودم به به به به دیروز سر کلاس کار آفرینی آخ خندیدیم بعضی از استاد ها گل واژه هایی می گن که تو هیچ دیشکنری --->دیکشنری یافت نمی شه مثل اینکه دیروز استاده کار آفرینی می گفت : بیایید به مگس ها یک فرصت بدهییییییییییم! حالا این جمله چه ربطی به کار آفرینی داره! پیدا کنید پرتقال فروش را!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط راز
|

.............................. ....................................... ............................................... کاش کسی سری به بلاگ خاطره نویسی ام نمی زد.
+
نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط راز
|
